تبليغاتX
وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری

وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری

به ما هم نگاهي کن ....دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر

شخصيتي كه من هنگام با تو بودن پيدا ميكنم هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و

آنكه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود. اگر كسي تو را آنطور كه

ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. بدترين

شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي

رسيد. هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي ، چون هركس امكان دارد عاشق

لبخند تو شود. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي

افراد تمام دنيا هستي. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند

، نگذران. شايد خدا خواسته است ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس

شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكرگذار باشي. به

چيزي كه گذشت غم نخور ، به آنچه بعد از آن آمد لبخند بزن. هميشه افرادي هستند

كه تو را مي‌آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به

كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 10:8 توسط جعفری| |

  انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند...

  هیچکس یکباره معتاد نمی شود...

  یکباره سقوط نمی کند...

  یکباره وا نمی دهد...

  یکباره خسته نمی شود..رنگ عوض نمی کند..تبدیل نمی شود و از دست نمی رود...

  زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد...

  و تکرار و خستگی بسیار موذیاته و پاورچین رخنه می کند.

  باید بسیار هشیار باشیم ونخستین تلنگرها را به هنگام و حتی قبل از آنکه فرود آید احساس کنیم...

  خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را مختصری به

  تعویق اندازیم...

  قدم اول را اگر به حذف چیزهای خوب بر می داریم شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان بر خواهیم

   داشت.

  ما باید تا آخرین روز زندگیمان که اینگونه به دشواری بر پا داشته ییم تازه بمانیم....

  به خدا قسم که این حق ماست....

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:8 توسط جعفری| |
 در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.

 خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان.....!

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند...

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دویاره سلامتی خود را به دست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال، زندگی می کنندو نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دستهای خدا دستانم را گرفت،برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر ،می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد،

کسی است که به کمترینها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.«همیشه»

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:4 توسط جعفری| |