تبليغاتX
وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری

وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری

یک روز ی کوهنورد بوده که در حال صعود از ی کوه بلند بوده


 

همین طور که داشته از کوه بالا می رفته سنگی از زیر پاهاش


 

در میره و می افته پایین و خودشه به طنابی که دستش بوده


 

آویزون می کنه و تنها امیدش به همون ی تیکه طناب توی دستش


 

بود .


 

که یاد خدا می افته و خدا رو صدا می زنه و میگه خدایا کمکم کن


 

بعد از مدتی ندایی از آسمان میاد و کوهنورد و صدا میزنه


 

میگه منو می شناسی


 

کوهنورد میگه اره تو خدا هستی چون اینجا کسی جز تو نیست


 

بعد خدا به کوهنورد می گیه طناب و ول کن !!!


 

ی لحظه کوهنورد سر جاش خشکش میزنه و می ترسه


 

دوباره ندایی از آسمان میاد و دوباره همون پیام و می ده


 

اما کوهنورد توجه نمی کنه و گوش نمی کنه و بعد از اون پیام دیگه هیچ پیامی


 

نمیاد


 

و کوهنورد همین جور تنها و اویزون به طناب می مونه !!


 

و به ندایی که از دل آسمان بهش رسیده بود توجه نمی کنه


 

و فردای ان روز


 

گروهی از مردم کخ به کوه اومده بودند شاهد صحنه ای عجیب می شوند


 

اونا ی کوهنورد و می بینند که در یک متزی زمین از سرما یخ زده !!!

 

بیاید به ندا های آسمونی اطرافمون توجه کنیم اونوقت می بینین دنیا چقدر کوچیک و راحته

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط جعفری| |
 

چرا اعتراف نكنم

تو باعث شدي كه من سر سام عظيم حسادت را تجربه كنم .

هيچ چيز ديگري جز حسادت به عشق شباهت ندارد

و

در عين حال هيچ چيز ديگري با آن در تضاد نيست .

آدم حسود فكر مي كند كه با اشك و فرياد هايش عمق عشقش را ابراز مي كند .

اما او تنها خودخواهي ديرينه اي كه درهر كس  وجود دارد ابراز مي كند .

 

" غیر منتظره ـ كريستين بوبن

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:35 توسط جعفری| |