وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری
همین طور که داشته از کوه بالا می رفته سنگی از زیر پاهاش در میره و می افته پایین و خودشه به طنابی که دستش بوده آویزون می کنه و تنها امیدش به همون ی تیکه طناب توی دستش بود . که یاد خدا می افته و خدا رو صدا می زنه و میگه خدایا کمکم کن بعد از مدتی ندایی از آسمان میاد و کوهنورد و صدا میزنه میگه منو می شناسی کوهنورد میگه اره تو خدا هستی چون اینجا کسی جز تو نیست بعد خدا به کوهنورد می گیه طناب و ول کن !!! ی لحظه کوهنورد سر جاش خشکش میزنه و می ترسه دوباره ندایی از آسمان میاد و دوباره همون پیام و می ده اما کوهنورد توجه نمی کنه و گوش نمی کنه و بعد از اون پیام دیگه هیچ پیامی نمیاد و کوهنورد همین جور تنها و اویزون به طناب می مونه !! و به ندایی که از دل آسمان بهش رسیده بود توجه نمی کنه و فردای ان روز گروهی از مردم کخ به کوه اومده بودند شاهد صحنه ای عجیب می شوند اونا ی کوهنورد و می بینند که در یک متزی زمین از سرما یخ زده !!! بیاید به ندا های آسمونی اطرافمون توجه کنیم اونوقت می بینین دنیا چقدر کوچیک و راحته چرا اعتراف نكنم تو باعث شدي كه من سر سام عظيم حسادت را تجربه كنم . هيچ چيز ديگري جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عين حال هيچ چيز ديگري با آن در تضاد نيست . آدم حسود فكر مي كند كه با اشك و فرياد هايش عمق عشقش را ابراز مي كند . اما او تنها خودخواهي ديرينه اي كه درهر كس وجود دارد ابراز مي كند . " غیر منتظره ـ كريستين بوبن





