وبلاگ مشاوره با دکتر سحر جعفری
بعضی دوستان از من خواستن عقاید خودم رو بنویسم به جای این داستان ها و مطالب . لطف کنید نظرتونو بگید که همین روش خوبه یا نه تغییرش بدم؟ یکی از بندگان خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: -شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! تنها بازمانده یك كشتی شكسته به جزیرهٌ كوچك خالی از سكنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد؛ اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند؛ كسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارایی های اندكش را در آن نگه دارد. اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود؛ به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد . فریاد زد: «خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟» صبح روز بعد؛ با صدای بوق كشتی كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته؛ از نجات دهندگانش پرسید: «شما از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آن ها جواب دادند: ما متوجه علائمی كه با دود می دادی شدیم.» وقتی كه اوضاع خراب می شود؛ نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دل مان را ببازیم؛ حتی در میان درد و رنج؛ دست خدا در كار زندگیمان است. پس به یاد داشته باشیم دفعه دیگر اگر كلبه مان سوخت و خاكستر شد؛ ممكن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد كه عظمت و بزرگی خدا را به كمك می خواند. عصر دلگير يك روز جمعه، در حالي كه آفتاب تقريباً غروب كرده... فردا امتحان رياضي داري و با وجود اين كه مي دانستي، تقريباً هيچ درس نخوانده اي؛ احساس بي حوصلگي مي كني. با درماندگي روي صندلي نشسته اي و به كتاب هاي باز شده جلوي رويت نگاه مي كني... اي كاش اين جوري نبود. اي كاش مي توانستم خودم را عوض كنم تا هميشه به اين صورت نباشد... يواش يواش خودت را براي دفعه بعد مجاب مي كني و بي خيال امتحان فردا مي شوي... هميشه وقت هست...! «توماس اديسون» يك نوجوان معمولي بود، يكي مثل شما، ولي وقتي تمام شهر را از دست كارهايش عاصي كرد و نصف قطار را به آتش كشيد و آن سيلي تاريخي را از رئيس قطار خورد، در حالي كه گريه مي كرد، تصميم گرفت براي خودش كسي شود؛ كسي كه ديگر مجبور نباشد به خاطر كارهاي متفاوتش از كسي سيلي بخورد. پروفسور حسابي، نابغه ايراني، پدر فيزيك ايران، شاگرد انيشتين، صاحب نظريه بي نهايت بودن ذرات، وقتي در بيروت به دليل فقير بودن، از بچه هاي عرب آزار و اذيت مي ديد، به خودش قول داد كه كار خاصي انجام بدهد؛ كاري كه سال ها بعد، با تأسيس اولين كرسي زبان فارسي در دانشگاه بيروت انجام داد. روزتان تبديل به روزي دلگير و خاكستري و گرفته مي شود، جوري كه دلتان مي خواهد هرچه زودتر تمام شود تا شايد بتوانيد فردا دوباره خورشيد را ببينيد. ولي افسوس كه فراموش كرده ايد خورشيد درست پشت همين ابرهاست و هر روز شما دلگيرتر از ديروز. گاهَي وقت ها از شدت فشار و ناراحتي، كاسه تان لبريز مي شود و تا زماني كه به طور كامل خالي شود، مي توانيد تمام دردسرهايي را كه تا به حال به خاطر اين روزهاي خاكستري كشيده ايد، ببينيد. آن لحظه بهترين موقع براي ديدن دوباره خورشيد پشت ابرهاست؛ بهترين موقع براي دادن يك فرصت تازه به خودتان؛ بهترين موقع براي داشتن فردايي آفتابي. زندگي تمام نابغه ها سرشار از اين لحظه هاست؛ لحظه هايي كه به خاطر رنج و تحقير و سختي، كاسه صبرشان لبريز مي شود و به فكر تغيير مي افتند؛ نه فكر تغيير خودشان، كه تغيير دنيا؛ شروعي تازه براي همه... وقت هايي كه از شدت درماندگي دلت مي خواهد گريه كني يا احساس مي كني توي اين دنيا تك و تنها افتاده اي و حوصله ات از چيزي كه تا به حال بودي سر رفته، بهترين وقت براي شروعي تازه است. كافي است چشم هايت را باز كني و خودت را آماده ديدن آن لحظه كني. آن موقع است كه مي بيني تصميم گرفتن براي شروع، ساده تر از آن چيزي است كه تا به حال فكر مي كردي. چيه ؟! هنوز مي خواهي بي خيال امتحان فردا بشوي، يا خورشيد را پشت كوه ها ديدي...؟! او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد . يكي از طرفدارانش نوشته بود:" چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ " آرتور در پاسخش نوشت : در دنيا پنجاه ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ، پنج ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ، پانصدهزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ، پنجاه هزارنفر پا به مسابقات مي گذارند ، پنج هزار نفر سرشناس مي شوند ، پنجاه نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند ، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم " خدايا چرا من ؟ " و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم ، نيز نمي گويم " خدايا چرا من ؟ " يك روز ، سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپیله نگاه كرد . فعاليت پروانه متوقف شد ، به نظر مي رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و ديگر نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند . اما هیچ اتفاقی نیفتاد ! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول شد و هرگز نتوانست پرواز کند . « چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود ، تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند . » گاهی اوقات ، تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم . اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.. زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد تصور بکنید فروشگاهی وجود داشت که برنامه ریزی ذهنی می فروخت.می توانستید از این فروشگاه هر خودانگاره،باور ونگرشی راکه می خواهید آن را در کامیوتر ذهنتان قرار بدهید،خریداری کنید.اگر فروشگاهی با این مشخصات وجود داشت ومی توانستید از آن آنچه راکه می خواهید خریداری کنید،چه چیزی راانتخاب می کردید؟ پیشنهادی دارم.به اطراف خود نگاه کنید وببینید که شادترین وموفق ترین مردم در دنیای شما از چه باورهایی برخوردارند وبعد باورها را برا ی خود انتخاب کنید.این باور ها رادر کامپیوتر مغز خود بارگیری کنید وبعد همان برنامه آنها را به اجرا بگذارید. مهمترین باوری که می توانید برای خود انتخاب کنید این باور است :« من ادم خوبی هستم وقرار است که به موفقیتهای بزرگ در زندگی خود دست یابم.هر اتفاقی که تاکنون برای من روی داده،از اتفاقات خوب گرفته تابد،بخشی از دستیابی به موفقیتی است که به طوریقین به آن دست خواهم یافت.» اگر قطعاً براین باور باشید که تضمین شده هستید که به موفقیت دست پیدا کنید،اپر براین باورباشید که همه موانع ومشکلات برای آن است که به موفقیت برسید،دراین صورت لحظه ای متوقف نمی شوید.برای خودتان هدفهای بزرگ وعالی در نظرمی گیرید وبا هر شکستی که می خورید ،با نیرویی مضاعف دوباره دست به کار می شوید .شما با تغییر دادن اندیشه خود، زندگی تان را تغییر می دهید. دوباره توانم رو بهم برگردوندی ازت ممنونم..... سلام به خاطر همه این روزهایی که نبودم ازتون معذرت میخوام. آخه یک آقای مهربون وقتی ما داشتیم از خیابون رد میشدیم با ماشینش زد به ما و در رفت. ما هم ۸ ماهی میشه که تو بستر بیماری خوابیده بودیم.( آخه نخاع آسیب دیده بود) اما الهی شکر که بتزم خوب شدم و برگشتم. بازم مثل اون موقع ها در خدمتتون هستم. سر حال و شاداب آماده خدمت به همه مردم مهربون ایرانمون. یا حقوقتهايي براي ديدن خورشيد!
وجود آدم به قول قديمي ها، كاسه اي است كه بستگي به ميزان خوشي يا ناخوشي، پر و خالي مي شود. هرچه كاسه شما پرتر از ناخوشي شود، درصد بي حوصلگي شما بالاتر مي رود.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه..
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت





